حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى
ترجمهء احوال 2
تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )
به محمد عليشاه نوشتند صراحتا اعلام داشتهاند كه اين « مجلس با قوانين اسلامى منافى است » ، نه اينكه مشروطيت با اسلام منافات دارد ، بلكه مجلسى كه نظارت علماى دين براى وفق قوانين موضوعه با موازين شرعى در آن نباشد با اسلام منافى است و اين موضوع تأئيدى است بر اينكه شيخ فضل اللّه نورى و ديگر روحانيون همفكر او ، مشروطيتى را طالب بودند كه مشروعيت مذهبى داشته و خلاف موازين شرعى نباشد . تصور نمىرود اشارت بيشترى در اين باب لازم باشد و بديهى است كه براى خواننده فكور تاريخ ايران قضيه كاملا روشن است . امّا مورد ديگرى درباره مطلبى ديگر از اين كتاب قابل تذكر است ، اشارات نويسنده آن به نحوهء برخورد و رفتار سپاهيان اسلام با مردم ايران ، پس از فتح ايران و يا در حين برخوردها و جنگها است ، مثلا در صفحه 50 مىخوانيم كه : « . . . طولى نكشيد كه تمام ساحل يسار فرات تا حدود مداين پاىتخت ايران زير سم ستور اين جماعت بيابانى پايمال گرديد . » درست است كه سپاهيان اسلام عمدتا از اعراب بياباننشين بودند . امّا باديه نشينان باايمان و اعتقادى كه هيچ هدفى جز گسترش و اعتلاى اسلام نداشتند و بارها و بارها ايمان و سعه صدر خود را نشان دادند ، بطوريكه وقتى بدستور خليفه مسلمين ، سعد بن ابى وقاص نمايندگانى را نزد رستم فرخزاد فرستاد تا ايرانيان را بدون جنگ به قبول اسلام بخوانند و رستم فرخزاد فرمانده كل قواى ايران ضمن ردّ درخواست و دعوت آنها ، پيشنهاد بخشيدن آذوقه و برآوردن نيازهاى مادى آنها را كرد ، مغيرة بن شعبه ، بزرگ هيئت اعزامى سخت برمىتابد و در پاسخ به پيشنهاد رستم فرخزاد مىگويد : « خداوند رسول خود را بر ما فرستاده و ما را بقبول دعوت او نيكبخت گردانيده و ما را به جهاد با مخالفين مأمور ساخته تا در اين راه بكوشيم . . . اگر به اين جمله دست ايمان و اطاعت ندهيد ، شمشير بين ما و شما حكم خواهد كرد . »